تبليغاتX
...ميناگر عشق...









...ماييم كه طمع به آنچه نداريم و او از آن بي نياز است و آنچه را داريم از ياد برده ايم


     

 تقديم به تو اي زيباترينم

 در شبهاي سرد و تاريكم آمدي و خبر از روشنايي دادي

           زيباترين كلمات را برايم معني كردي ، كلماتي كه نمي توانستم بي تو به اين زيبايي معني كنم

 در سياهيه شب پرسه ميزدم و به دنبال نوري تك تك نقاط اين عالم خاكي را ميگشتم

                     زيبا بود گم شدن درسياهي شب تا گمشده اي را پيدا كني

                                                                 گمشده اي كه غريبه بود با عالم زيباي نور ...

  آمدي و به دلم معناي شروعي دوباره را دادي

                          آمدي و به انگشتانم  تمناي ديدارت را آموختي

       آمدي و به پاهايم توان حركت را دادي

 اما

        اي كاش نمي آمدي زيرا با آمدنت حسرت يك لحظه ديدارت را برايم به يادگار گذاشتي

 



+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:9 توسط كلاغ رو سياه |



     

كلاغ به خداوند گفت : خدايا چرا هر روز نزديكيهاي صبح به شهر مي رم و نزديكيهاي شب از

 

شهر بر مي گردم .

 

خداوند گفت : مگر با اين كار سختي و دشواري به تو مي رسد .

 

گفتم : نه ، اما معناي اين كار را نمي دانم .

 

گفت : نبايد هم بداني ، چون معناي اين كار را تو نمي تواني بفهمي .

 

گفتم : پس كه معناي اين كار را مي فهمد ...

 

گفت : اين بشر خاكي . اگر مي خواهي معناي آن را بيابي از درون يه عاشق به بيرون نگاه كن .

 

گفتم : حالا عاشق از كجا پيدا كنم .

 

گفت : مگر دنبال گشتي كه پيدا نكردي ...

 

ديگه هيچي نگفتم و پرواز كردم ، تا به شهر رسيدم . تمومه شهر رو گشتم تا يه عاشق پيدا كنم ،

 

اما خورشيد تنهام گذاشت و غروب و همراهم كرد و اين معني رفتن و مي داد ، اما نرفتم و بازم

 

گشتم تا صداي قطره هاي اشكي رو شنيدم . نزديك نبود اما احساسش كردم و بدنبال صدا رفتم .

 

آره جووني بود كه داشت از رفتن مي گفت . صبر كردم تا حرفاش تموم بشه . در آخر با گريه

 

خداحافظي كرد .

 

مات و مبهوت بهش نگاه مي كردم وبه خودم گفتم :

 

آخه چرا از كسي كه دوسش داره و نمي تونه دوريشو تحمل كنه ، خداحافظي مي كنه !!!!!!!!!!!!!

 

ديگه طاقت نياوردم و از درون چشمهاش به بيرون نگاه كردم ...

 

خسته و غمگين و سرگردان بود . خسته از گذشته اي نزديك و غمگين از آينده اي دور و

 

سرگردان از روزگار خودش ... و حرفايي داشت كه نمي تونست به كسي بگه ... .

 

يه لحظه با خودم گفتم : خدايا چرا حرفاشو با شما قسمت نمي كنه كه رو به آسمون كرد و گفت :

 

خداي مهربونم كمكم كن تا آمدن رو معني كنم .

 

وقتي اين جمله رو از زبون اون جوون شنيدم ، سرم و پايين انداختم و فقط بال زدم . اما از

 

خودم بدم ميومد كه نتونسته بودم اينو درك كنم كه

 

              تا نري معناي آمدن رو نمي فهمي

 

  

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:48 توسط كلاغ رو سياه |



     

          پرنده اي

 از اعماق قلب من برخاست

                                                                                     و به آسمان پريد

                                                     و هر چقدر بالا و بالاتر رفت

                                              بزرگ و بزرگتر شد

                            در ابتدا گنجشگكي بود سپس چكاوكي و پس از آن عقابي

       سپس گسترد هم چون ابر بهاري و ازآن پس آسمان پر ستاره و سرشار از عطر پرنده ،

    از قلب من به آسمان پريد پرنده اي

                                         و همچنان كه پرواز مي كرد بزرگ شد و وسعت گرفت

    هم اينك آسمان را سراسر سفر كرده است

                   اما آن پرنده هنوز قلب مرا ترك نكرده است

پرواز



+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:31 توسط كلاغ رو سياه |



     

  جانم از آتشفشانها گذر خواهد كرد

      تو آنسوي من ايستاده اي

           تو آنسوي آتش ايستاد ه اي و لبخند ميزني

                 و لبخند تو آنقدر بها دارد كه به خاطرش از آتش بگذرم

                    من طلا خواهم شد

     ميدانم

 تو آگاهي من شدي وقتي كه من چيزي نمي فهميدم

تو نور جهان شدي

وقتي كه خاك ، خود را نمي شناخت

تو تصوير ما شدي

وقتي كه هنوز خود را نديده بودم

 

تا شقايق هست زندگي بايد كرد



+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:16 توسط كلاغ رو سياه |



     

يا لطيف

 

كلاغ لكه ي ننگي بود بر دامان آسمان ، وصله ي ناجور بر لباس هستي ، صداي نا هموار و ناموزونش

 

خراشي  بود  بر صورت احساس ، با  صدايش  نه  گلي مي شكفت نه لبخندي بر لبي مي نشت ، صدايش

 

اعتراضي بود در گوش زمين و در گوش زمين و  زمان  مي پيچيد .  كلاغ  خودش  را دوست نداشت و

 

بودنش  را .

 

كلاغ از كائنات گله داشت كلاغ فكر مي كرد در دايره ي قسمت فقط نا زيبايي تنها سهم اوست و نظام

 

احسن خداوند هرگز شامل حال او نمي شود .

 

كلاغ غمگينانه گفت : اي كاش خداوند  اين  لكه ي  سياه را از روي هستي مي گرفت و لبهايش را بست

 

و ديگر هيچ آوازي نخواند .

 

خداوند گفت : صداي تو ترنّمي است كه هر گوشي آن را بلد نيست ، فرشته ها با صداي تو به وجد

 

مي آيند ، سياه كوچكم بخوان ، بخوان كه فرشته ها منتظرند و كلاغ هيچ نگفت .

 

خداوند گفت : سياه  ، مثل  مركب ، كه زيبايي را با آن مي نويسند . و تو چنيني . زيباييت را بنويس كه

 

اگر تو نباشي جهان من چيزي كم دارد . خودت را از آسمان دريغ نكن و كلاغ باز هم خاموش بود .

 

خداوند گفت : بخوان ، براي من بخوان اين منم كه دوستت دارم . سياهيت را ، خواندنت را دوست دارم ،

 

سياه كوچكم بخوان . كلاغ خواند اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خواند .

 

خداوند گوش كرد ، لذت برد و جهان زيبا شد .



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط كلاغ رو سياه |