تبليغاتX
...ميناگر عشق...









...ماييم كه طمع به آنچه نداريم و او از آن بي نياز است و آنچه را داريم از ياد برده ايم


      ضیافت باران بود ضیافت باران بود خواستم بگویم اما نماندی ورفتی غبار کوچه را باران شست دلگیرم از باران اول خیال کردم که باران غبار روبی میکند کوچه هارا برای امدنت، ناگزیر به یاد آن جمله ای افتاده ام که: مژده دادند که برما گذری خواهی کرد ،اما نیامدی .ردپاهایت که خاطره هایم بود شست باران، دلگیرم از باران ، کاشکی بودی و میدیدی سهم من گوشه پنجره انتظار است و چشمان خیس بارانی ،کاش میدانستی بعد از رفتنت در کوچه دلتنگی من چه غوغاست غوغای امدنه اندوه وسکوت است... مدتهاست که منتظر توام، من چون درختی ام که مدتهاست به امید دیدار تو جوانه میزنم وشوق بهار در سر دارم اما ناگاه پاییز می رسد وبرگهای سبز امیدم را حراج قافله صبامی کندو از سوی دیگر زمستان با گندیلی دشنه مانند قلبم را می شکافد و بند بند وجودم از سرمای روزگار یخ میبندد ولی تو نیامدی نمیدانم این چه امیدی است در من اما هر چه هست من به انتظار تو خواهم نشست نمیدانم شاید نیایی حتی زمانی که باران غبار تنم را از کوچه بشویدبا خود روانه سازد اما تو می آیی من در همین نزدیکی هستم همین نزدیکی ها ،گوشه دلتنگی ها،شاهد تولدو جان سپردن ستاره ها،اهنگ کوچ پرستوها ،آه جان من هم میرود من در همین جاده ها به انتظار تو نشسته ام صدایم کن مرا هم باخود ببر...


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:7 توسط ميناگر عشق |



     

یه روزی زیر گنبد نیلی ...روی گلدون تنهای تنها

خالی بود جای گل توی قلبش.توی لونه سینش پربود از غم دنیا

حالا غصه و غم دیگه رفته.بازم اومده عطر بهاری

چون که دیگه یه غنچه پاکی نشسته.میون تنهایی گلدونه تنها

گل من توی قلبه خسته من.شده غنچه عشق تو مونس

نکنه که با چیک چیک بارون .توی رقص نسیم و درختا

باترانه شاد قناری دل تو تنگ بشه واسه دشتا

مثل تو واسه این دل خستم دیگه مونسی پیدا نمیشه

بگو می مونه گل پیش گلدون بگو مال منی تا همیشه

وقتی گل عشق تو واشد تو سینم گل ناز تو جاشد

ریشه کردی تو این دل تنهام عشق تو با این دل اشنا شد

وقتی پرتوی روشن خورشید روی برگای سبز تو تابید

غصه رفت دیگه از دل گلدون عطر تو توی گلخونه پیچید

گل من گل من گل من گل من تویی جلوه پاک بهارون

                             گل من گل من منم گلدون و تو گل گلدون

                            منم گلدون و تو گل گلدون



+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط ميناگر عشق |



     

باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو،از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهایی ات را تا یکدل و یک عهد داریم

تا درعبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهای ات را

هر جای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی حتی اگر باهم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز باهم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذارو بگذر با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهای ات را من با توام منزل به منزل



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:20 توسط ميناگر عشق |



     

بارون

داره بارون میباره

اما اینبار گریه اسمون از خوشحالیشه

اروم و ساکت گوشتو بسپر به زمزمه بارون

می شنوی داره می خونه داره از اوج شادیش میخونه

قطره های بارونو نگاه کن

انگار که هر یک از قطره هادارن مشت شادی به زمین میزنن!

با باریدن رو گونه هامون دارن نوازشمون میکنن

می خوان دلامونو بشورن

انگار می خوان دلای مرده مارو بیدار کنن

می خوان بگن آدما مثل ما شادو لطیف باشین

بزارین شادی تو دلتون جوونه بزنه

شادی زیباست....

باران زیباست...

زندگی زیباست....

 

همه وهمه هدیه خداست......!

تا شقايق هست زندگي بايد كرد 



+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:21 توسط ميناگر عشق |



      دستامونو رو اقیانوس فاصله ها پل بکنیم

     فانوس دریایی رو  روشن بکنیم

             ساعت عشقو بیدارش کنیم

                  ابرای تیره رو کنار بزنیم و

                        مهتابو حاشا بکنیم 

                               روی  پل رو ستاره بارونش کنیم

                                     عشق و عاطفه رو بهم هدیه کنیم

                                              به هم بگیم دوست داریم............!



+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29 توسط ميناگر عشق |



     

وقتی که اندوهم به دنیا اومد از مهربونی بهش شیر دادم و به چشم محبت و عشق بهش نگاه می کردم اندوهم مثل هر موجود زنده دیگه رشد کرد و قوی و زیبا شد وسرشار از شادی و نشاط شد.اندوهمو دوست داشتمو اونم منو دوست داشت.دنیای گرداگردمونو دوست داشتیم ،چون اندوهم دل نازک و مهربون بود قلب منم مهربون شده بود.وهر وقت با هم حرف می زدیم ،من و اندوهم با بالهای رویایی روزها و شبهامونو سپری می کردیم اندوهم زبونش رسا بودو منم زبونم رسا شده بود.وقتی که باهم اواز می خوندیم منو اندوهم همسایه ها کنارپنجره ها به آوازمون گوش می دادندبرای اینکه صدای ما چون اعماق دریا وسیع وچون شگفتی ها شگفت بود وهر گاه باهم راه میرفتیم مردم با چشمای مهربون بهمون نگاه میکردن به غیر از کسایی که به دیده حسد بهمون نگاه میکردن چون اندوهم چیز پسندیده و گرانمایه بود و من به داشتنش افتخار می کردم.اندوهم مثل هر موجود زنده دیگه مردو منو تنهام گذاشت که بیندیشمو فکر کنم.الان وقتی حرف میزنم حرفام سنگین به گوشام میرسن وقتی که اواز میخونم هیچ یک از همسایه هام گوش نمی دن و تو کوچه ها راه میرم و هیچکس نگام نمیکنه فقط تو خواب صداهایی میشنوم که میگن : ببینید! این همونه که اندوهش مرده.



+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:21 توسط ميناگر عشق |



     

                                               در خرابات مغان نور خدا می بینم

                                      این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

                   خواهم از زلف بتان نافه گشائی کردن

       فکر دور است همانا که خطا می بینم

   سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

          این همه از نظر لطف شما می بینم

                         هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

                                  با که گویم که دراین پرده چهامی بینم

                                        کس ندیده ست زمشک ختن ونافه چین

                        آنچه من هر سحراز باد صبا میبینم

            بدین دو دیده حیران من هزار افسوس

  که با دو اینه رویش عیان نمی بینم

 قد تو تا بشد از جویبار دیده من

            بجای سروجز اب روان نمی بینم



+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:55 توسط ميناگر عشق |



     

من و تو

وآنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

ومرا صدفی که مرواریدم تویی

وخود را اندامی که روحت منم

ومرا سینه ای که قلبش تویی

وخود را معبدی که راهبش منم

ومرا قلبی که عشقش تویی

وخود را شبی که مهتابش تویی

ومرا قندی که شیرینی اش تویی

وخود را طفلی که پدرش منم

ومرا شمعی که پروانه اش تویی

وخود را انتظاری که موعودش تویی

ومرا التهابی که اغوشش تویی

چشمهایت راببند گوش هایت راببند لبانت را ببند

احساست را بفهم

انوقت درونت را احساس میکنی

وخود را هراسی که پنهانش تویی

ومرا تنهایی که انیسش تویی

وناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی

نه هیچ کدام

هیچ کدام از این ها نیست چیزی دیگر است

یک حادثه ی دیگری وخلقت دیگری

وداستانی دیگر

که خدا ان را تازه افریده......!



+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:34 توسط ميناگر عشق |